سیگارم در حال زبانه کشیدن است...
سر درد های مزمنم سر باز کرده اند و چشمانم را به عاریت گرفته اند...
مگرمی شود؟ باور کنم..؟؟؟ چرا که نه...
سنتور مشکاتیان توی همایون ، بیداد را مضراب می زند.. و شجریان...و شجریان.....
تیکه های تنهایی با دود آش گرفته سیگار توی چشمانم جا خوش کرده اند و همراه سردردم چشمانم را می نوازند...
آتش سیگار حالا عقده همه این سالها زندان و تبعیدش را از کام و دلم می گیرد...
همه چیز را به قول آبجی زریم تاریخ دار کرده ام.... حتی ساعتی که در حال حرکت است....
حتی ضربانم را...حتی نفسم را....به شماره اقتاده اند همه....یک به یک...
واقعا دیگر چیزی را نمی دانم...
و بازانگار سیاه مشق آخر سالمو باید چند لحظه مانده به تحویل سال نو بنویسم...
باز آخرای سال شد...دیگر از آن استرس و اضطراب همیشگی نوشتن صفحه آخر سال و سیاه مشق اثری در من نیست...
سالهاست انگار مرده ام...مرده ای فقط متحرک... (من در اینجا همین صورت بیجانم و بس...)
سالی را نفس هایش را به شماره گرفته ام که سی سالگی ام را در آن به نظاره نشستم...
مرورش می کنم..همه را یک به یک..دم به دم..نفس به نفس.
همه روزهاجلوی دیوار ذهنم شروع به حرکت می کنند چه راحت از جلوی چشمانم در حال گذرند...کاش به این راحتی که الان میگذرند به همین راحتی هم اتفاق می افتادند و بعضی هاشان دل و جانم را به نمی آزردند...
هفتم فروردین ماه را نگاه می دارم..نمی گذارم رد شود..پیش چشمانم، باز نگهش می دارم... تنها هفت نحس زندگی ام...همه هفت های زندگی ام خوش بودند جز این یکی...حتی عدد زندگی ام هم هفت است..اما این یکی داستانی دگر دارد...همینی که در آن همه چیز را با دوستی عوض کردند و گفتند و خواستند دوست باشند...همه را ریختند به پای دوستی ..آری یه دوستی ساده... مثل همه کسانی که می شناسی..دوستانی آشنا..آشنایانی غریب.. و من ماندم و سکوتم...چیزی نگفتم...چیزی هم نخواهم گفت.. وه که چقدر سخت است نگه داشتن این سکوت..سکوتی که داشته و نداشته هایت را از بیخ و بن بهم بریزد و از درون متلاشی ات سازد...
هفت فروردین را نگه می دارم...بقیه باز شروع به حرکت می کنند...دیدن بعضی هاشان گاهی چشمانم را می نوازد و بعضی دیگر دلم را می آزارد...
می آیم جلوتر.. تابستان و در حاشیه های دکتر فلاحت...بزرگیهایش را هنوز بجان و دل دارم پاس.. میرسم به نوای چهارگاهی که از حنجره ناظری بیرون آمد و زخمه های علیزاده که روحم را تا فراسوی زمان با خود همراه کرد و پایم را از زمین کند...
به مهر که میرسم باز پاهایم می لرزد ..چهارمهر که می آید نگهش می دارم.. دنیا سرم آوار می شود..آه مادربزرگ! مادر بزرگ...
می آیم باز جلوتر..شور لطفی و گروه نوازیش..هرچند لطفی مثل همیشه نبود...
نمی دانم چه روزی است که در حال گشتن از جلوی چشمانم است و من به مرورش نشسته ام اما چیزی با خود ندارد جز یک جمله بی سر و ته : ""خدایی شما چقدر فضولید""....نمی دانم از کسی شنیدم یا به کسی گفتم..نمیدانم..شاید این ندانستن بهتر یاشد و بتوانم فراموش کنم...
میرسم به دیماه و بهمن... این روزهای سرد که کسی را نای سلام پاسخ دادنت نیست وهمه سر در گریبان.. اول بهمن و روز امتحان..از شاگردانم همه، راضی بودم...میدانم خیلی هاشان یاد گرفته اند و می توانند دیگر خوبترباشند...
میرسم به روزهای آخر...همه دلتنگی ها انگار جمع شده اند تا در این روزا بر سرت آوار شوند...
به جاده چشم می دوزم...در عین شلوغی انگار بد ساکت است..همراهش می شوم.. صدای زنگ همراهی ام را می درد..
دکتر است...حرفایش، حرفای آخر سالی است...حرفایش نیز چون خودش بزرگ است و پر از مهربانی...اما جمله آخرش گوشزدم می کند که انگار راهی که آمده ام درست بوده و قدم هایی که برداشته ام راست...
همیشه صحبتش پر است از امید و شور...قرار آینده را می گذاریم...سفر..
باز چشم می دوزم به جاده...جاده ای که پیش چشمانم تا به ابدیت جاریست...
******
دیگر دارد سال تحویل می شود باید من سر سفره هفت سین باشم...
اما قبل رفتنم:
خداوندا دوستانی دارم بزرگ تر ازآسمان آبی...زلالتر از آب روان...پاکتر از برف... مهربان تر از دریا...
دوستشان دارم بجان و دل...خداوندا سپاس بخاطر داشتن تک تکشان..که بر خود می بالم به داشتنشان...
خداوندا در این آخرین لحظات سال، همه را به سایه سار رحمتت می سپارم که همه را برایم حفظ کنی و سالشان را سرشار از أحسن الحال گردانی...
عیدتان مبارک
داشتم توی فیس بوک سرک میکشیدم...این متنو دیدم...نمی دونم چرا خیلی ماجرامون شبیه هم هستش؟؟!! بهر حال میذارمش اینجا..فکر کنم منم همینطور می نوشتم اگه قرار به نوشتنم بود..!!!
میدانی که فهمیدم خیلی تنها شده ام؟
موقعی که با دوستانم نشسته بودم و همه آنها گوشیهایشان در دستانشان مشغول بوداند و من تنها با فنجان بازی میکردم!
موقعی که در حیاط دانشگاه همه دو به دو بودن و من هم با تنهایی دوتا شدم
...
موقعی که در خیابان راه میرفتم و هر کس دستی در دستش گرفته بود و من پاکت سیگارم در دستم بود
موقعی که در رستوران همه از طرفشان میپرسیدند تو چی میل داری و من از خود میپرسیدم
موقعی که به خانه آمدم و کسی نبود برایش اس ام اس کنم " من رسیدم خونه"
موقعی که یاهو را باز کردم و دیدم همه استاتوسشان "busy" است و من "idle"
موقعی که به فیسبوک آمدم و دیدم نه درخواست دوستی است نه پیغامی و نه نفیکشنی
شب شد
و هیچ کس به من شب خیر نگفت و هیچ کس برایم صحبت نکرد تا من خوابم ببرد
لحظه ای کنار پنجره رفتم دیدم دو کبوتر کنار هم نشسته اند
دیگر کبوتر ها هم به من فخر فروشی میکنند
چشم به نوشته بزرگ روی دیوار اتاقم افتاد!
" هــــــمچون کـــــــــــــــوه مغـــــــــــــرور و تــــــــــــــــــنها بـــــــاش "
هزاران بار بدلم مي گويم كه كارت بيهوده است..دلتنگي هايت بيهوده است...مگر مي شنود..؟؟!!! مگر بها مي دهد به حرفايم؟كارخودش را مي كند و هرروز دلتنگ ترم ميكند ... بس عجيب خسته ام كرده..
مي گويم دلتنگي براي چه؟ مي گويم مگر يادت رفته كه فراموش شده اي...يادت رفته حتي نامت را بر زبان نمي آورند؟ يادت رفته مگر همه چيز را گذاشته اند براي آينده..مي گويم مگر يادت رفته اگر تو همه چيز را همچون آنان به آينده موكول كني متهمي ولي آنان خود ابائي ازين كار نداشته و ندارند...مي گويم خسته نشدي ازين همه گرفتن و دلتنگي؟ولي باز مي خندد اين لامصب دلم...اين كارش بيشتر حرصم را در مي آورد..مي گويم يا منو ساده فرض كردي جناب دل يا خودتو زدي به كوچه علي چپ؟مي گويم يادت رفته حتي براي ناميدنت،آري براي ناميدن و خطاب كردنت شك دارند و ترس...ترسي كه ديگر در خودت رخنه كرده و شكي كه خوره ات شده ؟؟
مي گويم يادت رفته چگونه بال و پرت را شكستند و حرفايت را به پاي هميشگي و تكراري بودن و تمومي نداشتن اين حرفا گذاشتن؟ميگويم يادته لك زدي براي اينكه فقط يكبار به تو هم بگند "چطوري پسر؟ خوبي؟دلمون واست تنگيده ها...بيا اين ورا...حالا هي بيا و دلتنگي كن...
باز مي خندد... مي گويد اينا همش درست...من راه را درست آمده ام...بگذار هر چه مي خواهند بگويند حتي خودت هم هرچي خواهي كن...سرش را مي اندازد و مي رود....چند قدمي نرفته مي ايستد و نگاهي بهم مي اندازد و مي گويد:
آوا!...نور!...سكوت!... خيال!... دل!...جان!...جانِ جان!
ترنم آوايي كه سواربر نور از جاي جاي لحظه ها؛ جاريست...سكوتِ خيال دل و جان را به عاريه مي گيرد..( آدمي چون كشتي است و بادبان...*)
پاي انديشيدن همين اول راه سست مي شود و مي لرزد..لرزه ها و رعشه هاي افتاده بر روحت سوهان مي شود به غايت برنده!
رها نوشتن، رها بودن، رها انديشيدن، رها زيستن ...چه سخت است خدايا!(جستجويي در دلم انداختي ....**)
مي خواهي به چيزي نيانديشي...مگر مي شود؟ ديوارهاي بودنت را مي كوبند و مي ريزند به هم...با نبودن و بودنشان..هر كدام به طريقي!...
دكتر مي گفت مگر آدم چقدر مي كِشد؟حالا من خودم و بودنم كِش آمده اند!...
چي مي كني اگر دلت هووي بودن و جانت شده باشد؟ ها؟ چه سخت است ماندن ميان ماندن و رفتن !...(در عشق سليماني من همدم مرغانم...***)
امسال و امروز دوساله مي شود اين ماجرا...(زين واقعه مدهوشم با هوشم و بي هوشم اي خواجه تو نامم ده...!****)
يادم آيد كه گفتندم صبر كن تا پرده بگردد..( اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است...)
شروع صبر با تو..اا پايانش بامن...پاياني كه هيچگاه من خود نخواهمش آورد... بازي تمام است.. بيخود براي ظاهر ديگران هم شده ادامه دارش كرده ام...
...
ميرسم خانه! ابر ياداشتي برايم به ارمغان گذاشته... تركي نوشتنش محشر بوده هميشه...ميدانم كه يادداشت را براي اين ننوشته كه تركي نوشتنش را به رخم بكشد... مي دانم!خوبه كه حداقل بعد خدا، ابر هست...
بعد مدتي به فيس بوكم سر مي زنم...چه دلگيرميشود دنياي مجازي ...آوار دلتنگي هايت بر سرت خراب مي شود!!...دنياي مجازي از دنياي واقعي ات خرابتر است... بعضي وقتا چشم نداشتن و نديدن نعمتي بس بزرگ است...
اعتراف مي كنم توي همين نوشته ام هم، بيراهه رفته ام..چيزي نشد كه مي خواستم... (بس بگفتم كو وصال و كو نجاه... برد این «کو کو» مرا در کوی تو*****)
آري ! اين نيز آن نبود آنچه ما مي گفتيم...!
* تا ***** از كليات شمس و داستان ديدار شمس و مولانا
و آخرين شب پاييز...
و شايد هم اولين شب زمستان ...
درازترين شب سال جز دلتنگي چه چيزي مي تواند بر تو به ارمغان داشته باشد؟
در اين دراز شب، كارهاي داشته و نداشته ام را همه وا مي نهم چون خود...
روزهايم را به تماشا و نظاره مي نشينم...
در اين فصل همه سردي و زردي، نمي دانم من چقدر سبز بوده ام؟ چقدر زردي ام را در پاييزي كه الان نفس هايش به شماره افتاده جا گذاشته ام؟
روزگارم كه همان است...چيزي عوض نشده كه!..قرار هم نيست ديگر عوض شود..عوض بشود نيز من ديگر نمي خواهم...
تنهايي ام كه از ظرف عمرم سالهاست درحال چكيدنه..اتاق بي روزنم كه پنجره دار نشده...خستگي ام هم كمتر نشده...جوان تر هم كه نشده ام......نه موهايم سياهتر شده و نه خونم قرمز تر!
به روزهايي مي نگرم كه از من ربودند...ناجوانمردانه! و شايد هم نابخردانه!هم آنهايي كه ربودند هم خودم كه فقط نگريستم...
لحظاتم را مي بينم كه سوزاندند و تباه كردنشان! به اميد آينده و هزاران هزار سالي كه هيچگاه نيامدند!!
به كلماتي كه يخ زدند و پوسيدند و هميشه مدفون ماندند...!
به خودم كه آرام ديگر گرفته ام...وانهيده ام...
به سياه مشقم...به روزگارم...به نفس هاي به شماره افتاده ام...
همه در اين شب حافظ مي خوانند...من سعدي!...
حكايتي مي خوانم به ياد سالهايي كه هر شب حكايت سعدي بود و من..
غزلي را به تفأل از سعدي مي گيرم...وامي براي روزگارم و شرحش...
"" مرا دوچشم به راه و دوگوش بر پيغام
تو فارغي و به افسوس مي رود ايام""
و از امروز.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخواست،که من به زندگی نشسته ام
خود را به ديواره هاي ذهنم در حال زدنند! غوغايي براي خود درست كرده اند و انگار دنيايي ديگر براي خود دارند! صداي همهمه شان، خسته ام كرده است؛ اين بيقراري ها و آشوب و عصياني كه در خود پنهان دارند...
سالهاست كه آزرده اندم حتي بيشتر از همه آدم هايي*كه گاه با نبودنشان،گاه با بودنشان، گاه با نگاههاي سبك و گاه نگاههاي سنگينشان، گاهي با ديدن و گاهي با نديدنشان روحم را خراشيده و آزارده اندم، آري بيشتر از اينها،اذيتم مي كنند آنان كه براي رهايي از ديوارهاي قطور و سخت ذهنم در حال تكاپو و تقلايند..كلمات را مي گويم.. همانهايي كه هرچه بيشتر براي رهايي تلاش كرده اند كمتر پاسخ گرفته اند و به همان اندازه من بيشتر به بند كشيدمشان!..
اما ديگر حالا مرا از پاي انداخته اند...نه به بند كشيدنشان پاسخي داد نه خواندشان و نه گفتن و نوشتنشان...مراآنچنان از پاي انداخته اند كه انگار من در بندشان بودم نه آنان در بند من!!!شايدم اينگونه بوده ومن ندانسته ام...
"" ندانم هاي بسيار است ليكن من نمي دانم
" كه خوردم از آن دهان بندي درآن دريا كفي افيون"
نمي دانم چرا بايد همچين روزي همچين پستي بذارم؟!!امروز روز مبارك و خجسته اي است...حداقل با امروز 25 سال هست كه امروز را جشن مي گيرند...و من هميشه جشنش دانسته ام و خواهم دانستش..و چه جشني مبارك و فرخند تر از 22 آبان..
....مبارك باشد امروز...
* خواستم واژه " انسان " رو بكارببرم كه ديدم نميشه...آدم بهتره...
چشمانم را مي بندم..باز بودنشان كه با بسته بودنش فرقي ندارد ...هيچ وقت هم نداشته!!....
خيالم را پر مي دهم به سويت...خود راه را مي داند...كه هميشه به سوي تو بوده...
نفس عميق مي كشم..ريه هايم از تو پر مي شوند...مي خواهم تا ابد پر باشم از تو و زلالي بودنت...
گوشهايم را تيز مي كنم ..نجواي انگشتانت ترنم بارانيست كه بر روحم جاريست...
اما آوار نبودنت،هيچگاه نبودنت!، چون گَرد مرگ بر بودنم نشسته..
لبانم را تكاني ميدهم... ديگر تواني نيست كه آواي صدايي از حنجره زنگار گرفته ام برخيزد...
عقربه هاي ساعت زمانم ديگر فراموششان شده كه بايد بچرخند و چه خوب كه نمي چرخند در اين دور باطل..
باران صدايش از پشت ديوارهاي قطور اتاقم مي آيد.. صدايش تشويشم را دوچندان مي كند..
ديوارهاي قطور اتاق هر لحظه فاصله اش با بودنم كم مي شود. راه نفسم را سخت گرفته اند اين ديوارهاي سياه و سپيد...
مي شنوي؟ مي داني؟ مي بيني؟
با تو سخن مي گويم...!هان بشنو..
در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان*
براي همه مردگاني كه واقعا عاشقترين زندگان بوده اند...مي داني؟؟؟
خيالم ديگر خسته است..خسته تر از هرزمان ديگري....
و تو چه داني خستگي مفرط يعني چه !
و اين آزمونيست تلخ براي زنده به گوري من و بودن و زيستنم !
گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد نالهای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد این محرم و صفر ندارد
گر زنیم چاک جِیب جان چه باک مَرد و جز هلاک هیچ چارهی دگر ندارد زندگی دگر ثمر ندارد**
""""""
* كلامي از احمد شاملو
** كلامي از عارف قزويني
گاهي ياد تو...
گاهي هم غم تو...
آخر اين " تو "
كار مرا تمام مي كند...!
سي سال گذشت...!
و حالا امروز شروع چهارمين دهه زندگي ام را به جشن نشسته ام!( و همه دعوتند!!!)
به اين راهي كه آمده ام خيره مانده ام! تك تك لحظات و ساعات و روزهايش..به سالهايي كه بوده ام..به تك تك نفس هايم...!!
به ياد و پاس سي سال، به ياد همه دوست داشتن ها و دلتنگي هايم، به پاس همه زنده بودنام به پاس همه سختي ها و شادي ها و موفقيت هايم، به پاس همه داشته ها و نداشته هايم، به پاس بودن ها و نبودن هايم به پاس همه زندگي كردنم؛ امشب در اتاق بي روزنم كه پنجره اي ندارد عوض اينكه شمع روشني را خاموش كنم، سي شمع روشن خواهم كرد تا براي هميشه روشن باشند.
به ياد همه كساني كه با من بودند و در حقيقت من با آنها بودم و حالا نيستند، كساني كه حضور و نَفََس هايشان زندگي ام را رنگي ديگر بخشيد و من تا ابد عاشقانه مديون و وامدارشان بوده و هستم..
مهمترينشان مادر بزرگم..با اون روح بزرگش كه صداقت و پاكي و بزرگي، بزرگترين درس زندگي اش بود.
از اساتيدم كه رخ در نقاب خاك كشيدند..از زعفرانچي عزيز – اوني كه هميشه بهزاد صدايم كرد- از آقاي ملكي عزيز با اون آقاي دانش آموز گفتنش..اوني كه سر سرعت بيجا براي هميشه رفت..
دراين سي سالگي از حسرت ها نمي گويم اما از دلتگي هايم مي گويم...
از دلتنگي ابدي ام براي مادر بزرگم..(هموني كه حتي يك صبح نشده كه بيدار بشم و يادش نباشم)
از دلتنگي هايم براي كوچه هاي تنگ و باريك محله عبدالله شاه با ديوارهاي آجر قزاقي و هر ازگاه چينه ايش با مردمان ساده و بي ريا و بي آلايش و بزرگ دلش كه منتهي به خونه مامان بزرگ مي شد با درختان سر از ديوار آويخته اش...
از دلتنگي ام براي همه اندرزگويي ها..براي همان جهان علومي ها...
دلم براي يحيي تنگ شده- بستاني را مي گويم- براي خنده هايش ..! تا همه دنيا و متعلقاتش را با خنده هايش به سخره بگيرد..
براي حسن اللهورديزاده، براي خالقي هميشه بزرگ- واي كه چقدر دلم مي گيرد وقتي ياد اين عزيزان مي افتم- براي صاحب الزماني هميشه عزيز كه جز نقش معلمي، نقش پدري در حق من و "ابر" داشته و دارد.
براي مشايخي( جابر خان) كه خود دنيايي بود..
براي قميصي، اين بزرگ مرد كه سكوتش هميشه حرفا داشت براي خود...
براي يوسف كه هميشه ديرين بود و سرطان، خونش را به عاريت گرفت و 16 بهار نديده براي هميشه رفت..!
براي كانون بعثت...براي شاهين عزيز، اين رقيب هميشگي تنيس من..ياد فينالهايي كه رودررو با هم ايستاديم و يا او اول بود يا من بخير..اين دو رقيب كه دوستان و برادراني ابدي با هم شدند...
و در اين سي سال مديون همه كساني هستم كه هميشه با من بودند..هم خودشان و هم ياد و خاطره شان..به داشتنشان برخود مي بالم و افتخار مي كنم..از همه آنها به خاطر هميشه بودنشان سپاسگذارم.. از خانواده ام...از "ابر" عزيز كه برتر از برادر برايم بوده و هميشه عزيز..و چه كسي جز خود او مي تواند بداند كه اين عزيزي يعني چه!
از فلاحت بزرگ (واي كه چقدر توصيف اين ابر مرد سخت است!!و بزرگ،كلمه اي بس ناقص و ناتوان در بيان بزرگي اش) از استادي كه زندگي كردن درست را به من آموخت..به مني كه قديمي ترين شاگردشم( در بين دانشجويان معماري دانشگاه زنجان).. و چه افتخاري بالاتر از اين كه از 83 كه سعادت شاگرديش را داشتم تا الان لحظه به لحظه اين شاگردي ادامه پيدا كرده...
و از حضور بهترينم كه هميشه در همه لحظات پيش هم بوده ايم و حضورش هديه خداوندي( البته اگه باز فائزه نپرسه كه كيه)
آري به پاسداشت همه شمعي روشن مي كنم تا براي هميشه روشن بمانند و نشاني از عشق و مهر من به آنان..چه آنها كه نامشان بر زبانم آمد و چه آنان كه نامشان برده نشد ...حضور همه شان را در اين سي سال زندگي ام پاس مي دارم كه رنگ مهرباني و بزرگي و خوب بودن و خوب زيستن به من و زندگي من بخشيدند...همه را از جان و دل دوست مي دارم...
و چه شيريني و زيبايي در اين روز خاطره انگيز در مرز سي سالگي ام بهتر از اينكه زيبايي ها كه در زندگي داشته ام را پيشكشتان كنم و با شما قسمت كنم...از نغمه ها و ترنم آوازهايي كه مي شنوم...پيشكشتان مي كنم تا هديه تولد من باشد به همه..(البته اينبار من كادو بدم ..چي ميشه خب؟؟)
1. ترانه اي از استاد صدا مخمل آواز ايران استاد بنان
2.قطعه فالگوش اثر ماندگار استاد فرامرز پايور
3.تك نوازي ستنور استاد پرويز مشكاتيان
4.قطعه اي زيبااز استاد پرويز مشكاتيان
5. چند بخش از مناجات نامه اثري كمياب از استاد شهرام ناظري
6.ترانه و تصنيف شور رومي از استاد شهرام ناظري
7 .قطعه ضربي با آواز استاد ناظري
8.مثنوي خواني از استاد ناظري
9. تصنيفي به غايت زيبا از حضرت استاد شجريان
10- سازوآوازي از استاد شجريان به همراهي تار استاد لطفي
11-آوازي از استاد شجريان
12-اينم ترانه اي از بلبل شرق از استاد عالم قاسم اف
13. و ترانه " أوه ماريا" با صداي خداگون آندره بوچلي
14.و اينم قطعه "جستجو " اثر استاد مشكاتيان
15. و قطعه اي با آواز داوود آزاد
16. و تصنيفي از استاد بزرگ آواز آذربايجان " رشيد بهبود اُف"
17. اينم ترانه " آيريليق " از رشيد بهبوداُف
18. ترانه " فيليشيتا " با صداي " آل بانو" و " رومينا پاور"
و دو سال!!
چه زود گشت اين سالهاي خيلي دور؟!
مي بيني مَشَ ماما؟*
نمردم و ديدم كه اين لحظات به هم پيوستندو ثانيه ها و دقايقو ساختند و روزها آمدند و رفتند و سالها رو ساختند..سالهايي كه تو نبودي و حسرت ديدن و بوسيدن و بوئيدنت به ابد به دلم سنگيني كرد...!
نمردو و ديدم كه خانه و همه اتاقهاي خونتون به همه با تو مردند و حتي حضور پررنگ داداش بابا** هم نتونست از بي روحي و غبار مرگي كه خونه رو بعد رفتنت احاطه كرده بود نجات بده!هرچند بابا بزرگ با تو مُرد...
الان تقريبا ساعت ده صبح چهارم مهرماه دقيقاً دو سال ميشه كه با دستاي خودم گذاشتمت توي اون خونه ابديت و چه زيبا در آرامشي شكوهمند غرق بودي تو!
بگذار از اون روز برايت بگويم مادر بزرگ!وقتي مي خواستند قبر بكنند دلم رضا نداد كسي جز من اين كار رو بكنه..نذاشتم كسي دست به بيل و كلنگ بزند..دلم نمي خواست غريبه اي خانه اي براي پاره تنم بپا كند جز من! آه مادر بزرگ! كاش مي مردم ..ميداني چقدر سخت است قبر بكني براي سپردن كسي كه همه وجودته؟؟!!! با هر ضربه اي كه دل خاك سرد رو شكافتم انگار داشتم قلبو وجود و بودن خودمو مي شكافتم و مي كشتم...
به خدا ديدم وقتي شروع به كندن كردم آسمون صاف و بي ابر و آفتابي گرفت و باران ريزي براي چند لحظه باريد تا كارم تموم بشه..وقتي همه اومدن پرسدن كه چرا همه لباسام خيسه و گفتم كه داشت باران مي اومد خب! و همه گفتن كه باروني نمي اومد كه! هيچ كس هيچوقت حرفمو باور نكرد جز پسرخالم كه اونجا خودش باهام بود ...
مي دوني مامان بزرگ چقدر دلم برات تنگه؟ مگه ميشه از يادم بري؟ حتي براي يك لحظه!!
مگه ميشه اون نگاهت و خنده هاتو فراموش كرد؟ آه مادربزرگ! چقدر سخته دوريت!!
يادمه روزهاي آخر كه اومدم پيشت داشتي غذا مي خوردي..غذايي كه اينبار بابابزرگ پخته بود و تو گفتي دفه بعد كه اومدي خودم برات شام مي پزم ..گفتي كه برات كتلت ميپزم ...كتلت و شامي كه براي ابد پخته نشد!!!
همين چندروز پيش باز رفتم خونتون...كاش نمي رفتم....اون خونه چقدر بيتو مرده است...مرگ از در دو ديوار خانه مي بارد..
مي دوني چقدر بابابزرگ هواتو مي كنه؟ اونم توي اون خونه كه در دو ديوارش ياد و عطر تو رو داره...
مي دوني اون قاب عكسي كه در آغوش گرفتمت هروقت مي بينمش حسرتم بيشتر مي شه و دلم بيشتر دلتنگت مي شه؟
ميداني چقدر بيتو تنها تر شده ام؟
دل همه عالم تا ابد برات تنگه مادر يزرگ...
حرفام كه تموم شدني نيست ..در اصل دلتنگيام برات تموم شدني نيست...
پ.ن:
* لقب مامان بزرگ كه من بچگي با اين نام صداش مي كردم و اين نام و اسم شد نام هميشگي مامان بزرگ كه حتي بابابزرگ و بچه هاش هم با اين نام صداش كردند...
** اينم اسمي بود كه بابا بزرگو صدا مي كردم و اينم شد اسم هميشگي بابابزرگ...
و نبودنت همه فضاي اتاقم را!
جايي براي بودنم در ميان اين همه نبودنت نمانده!
چه سنگين است نبودنت!!!
پ.ن:
شهريور رو هيچگاه دوست نداشته ام!!!
نه به خاطر آفتاب !نه به خاطر حماسه! به خاطر بام كوچكش
به خاطر ترانه اي كوچكتر از دست هاي تو
نه به خاطر جنگل ها ! نه به خاطر دريا! به خاطر يك برگ،
به خاطر يك قطره، روشن تر از چشمهاي تو!
نه به خاطر ديوارها!به خاطر يك چپر!
نه به خاطر همه انسانها! به خاطرنوزاد دشمنش شايد!
نه به خاطر دنيا ! به خاطر خانه تو!به خاطر يقين كوچكت!
كه انسان دنيايي ست!!
به خاطر آرزوي كوچك من كه يك لحظه پيش تو باشم!
به خاطر پرستويي در باد هنگامي كه تو هلهله مي كني!
به خاطر شبنمي در برگ هنگامي كه تو خفته ايى!
به خاطر يك لبخند هنگامي كه مرا در كنار خود ببيني!
به خاطر يك سرود! به خاطر يك قصه در سردترين شبها تاريكترين شبها!
به خاطر عروسكهاي تو! نه به خاطر انسانهاي بزرگ!
به خاطر سنگفرشهايي كه مرا به تو مي رساند! نه به خاطر شاهراه هاي دور دست!
به خاطر ناودان هنگامي كه مي بارد!به خاطر كندوها و زنبور هاي كوچك!
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام!
به خاطر تو!
به خاطر هرچيز پاك به خاك افتادند....
به ياد آر..!!!
به ياد آر..!!!
